شنبه 1392/04/29
ای کاش...
دلم واسه اینجا تنگ شده بود

به یادآوردن اسارت کنکور باعث میشه بیشتر قدر آزادی موقت الانم رو بدونم

کاش زودتر یادم میومد

ای کاش...


آدما چه زود فراموشکار میشن...


+ 16:11 ت - م
جمعه 1392/04/28
دلم تنگ شده:
دلم تنگ شده واسه اون روزایی که ارزش قائل بودم برای سوالام و منتظر هر فرصتی بودم که دنبال جواب بگردم ...

دلم تنگ شده...خیلی...

+ 22:4 ت - م
جمعه 1392/04/07
از وب هایی که چندسال تار عنکبوت میبنده و آپ نمیشه خیلی بدم میاد

بستن وب خیلی بهتره

تا حالا یکی دوتا وب بستم ولی این یکی رو دلم نمیاد..آخه خاطرات کنکورمه

میدونم ول کردن وب اینجوری کاردرستی نیست

سعی میکنم فعلاچندوقت یک بار آپ کنم .حداقل تااعلام نتایج..فقط واسه دل خودم که به حال این وب طفلکی نسوزه!!..حالا اینکه بعد نتایج اگرخدانکرده قبول نشم ادامش میدم یا نه هنوز دربارش تصمیم خاصی ندارم

+ 20:41 ت - م
جمعه 1392/04/07
کارایی که قبل کنکور واسم خیلی هیجان انگیز بود الان جالب نیست زیاد!

حوصلم سررفت(به همین زودی!)

فعلا باید لینک تکونی کنم چون خیلی از لینک ها اصلا یادم نمیاد کی هستن و کی لینک شدن خیلیا از وب اول دبیرستان هستن که الان خیلیییی وقته آپ نکردن

واسه فردا هم یک برنامه بسیار مفرح دارم:بوی کپک از کمدم میاد باید بامامانم دو تایی بگردیم عاملشو پیدا کنیم !

یعنی خودم قبلا گشتم کیفامو ولی پیدا نشد...

همچین دختر تمیزی هستن من!

کثیف نیستم ها...ولی فراموش کارم!خوراکی که توکیفم میذارم دیگه به خاطره ها می پیونده تا سال بعد که از رو بوش ردیابی بشه...

+ 20:4 ت - م
جمعه 1392/04/07
تعداد نظرات منو هلاک کرده یعنی...!

تو فکرم که وب دیگه رو شروع نکنم سنگین تره!

+ 19:55 ت - م
جمعه 1392/04/07
تموم شد!...همه چی تموم شد...

دارم وب جدید مینویسم آماده شد خبرتون میکنم

+ 14:50 ت - م
پنجشنبه 1392/04/06
روز موعود!
فردا کنکوره!!!

+ 17:48 ت - م
یکشنبه 1392/03/26
فعلا خداحافظ!
خب دیگه وقت ناهاره!سرقولم هستم و امروز ظهر برخلاف عادت نخواهم خوابید....!

فقط اومدم بگم این آخرین آپم قبل از کنکوره ...وب هاتونم بعد کنکورمیام همشو میخونم!

ایشالا اگر عمری باقی باشه بعدا یه وب دیگه میزنم اینم شاید ببندم...

فعلا واسه این دو هفته که نیستم خداحافظ!

موفق باشید

حلالم کنید(کنکوره دیگه!!!شاید سکته ناقص یا کامل یا...!)

واسم دعاکنید

پس فعلا خداحافظ تابعد از7تیر...


خدایا....منو یادت نره....

+ 12:32 ت - م
یکشنبه 1392/03/26
الان فقط دلم میخواد یکی باهام دعواکنه بگه به تو چه که قبول میشی یا نه توفقط درستو بخون!

به این جمله ی غیر منطقی که قبلا زیاد بهم گفتن و شدیدا ازش بدم میومد الان شدیدا نیازمندم!

+ 8:45 ت - م
یکشنبه 1392/03/26
میدونم این موقع روز نباید آپ کنم!...ولی ...زودمیرم..عوضش ظهرنمیخوابم..قول!!

تو دلم انگار دارن رخت میشورن!...استرس که میگن همینه؟ من ترجیح میدم اسمشو بذارم ترس یا ناامیدی چون استرس مال بچه زرنگاست که همه چیو بلدن فقط از جلسه کنکور میترسن!مثل پشتیبان های دفتر مشاور من که وقتی آزمون شبیه ساز میدیم و اونا مراقب هستن مشخصه خودشون ترسیدن و یاد کنکور افتادن!..استرس مال اوناست..رتبه های حدود100منطقه1 که از صدای قرآن قبل آزمون میترسن...

ولی من..راستش ازدیروز که تعداد رای دهنده هارو شنیدم تازه پی بردم به جمعیت زیاد کشور..و درنتیجه جامعه آماری غیرقابل تصور کنکور!و اینکه من تو سهمیه ی سنجش حدود2000شدم پس تو سهمیه ی کنکور...=//

خیلیییی کم مونده..واقعا فکرمیکنم دارم خواب می بینم..یعنی کابوس!..برخلاف تصوری که من همیشه ازاین هفته های آخر داشتم واینکه همه میگفتن سرعت و بازدهی بالامیره ولی الان من هم سرعتم خیلییی پایین اومده هم خوابم زیاد شده....

انصافا از معدود دفعات در عمرمه که به خودم حق میدم!کیه که از کنکور نترسه؟!مسلما هیچکس!!!

هیچوقت دوست نداشتم کنکورم اینجوری تموم شه..

بچه ها دعا کنید...من نمیتونم پشت کنکور موندن رو تحمل کنم...

+ 8:31 ت - م
جمعه 1392/03/24
روانی!
به یک بنده خدایی(یک روان شناس معروف)تو تابستون ایمیل زده بودم جواب نداده بود

چندماه پیش هم زدم ج نداد

چندروز پیش همینجور یادش افتادم گفتم آب از سرمن که گذشت حداقل بهش بگم وظیفشو درست انجام بده واسه بچه های مردم...خلاصه یه کوچولو باهش دعواکردم و ارسال کردم..

آقا به فاصله دو روز جوابمو ایمیل کرده!بی شعور پس چرا از تابستون ج نداد؟منتظر دعوا بود؟

وجدان خیلیییی ها فقط با دعوابیدارمیشه!

وجدان خیلی هاهم که ماشالا...خواب خرس داره...بیدار نمیشه تاابد!!!

خلاصه آقا نظر کارشناسی داده بودن که این جانب افسردگی میدارم(از نوع عاطفی و فلسفی!)و از مورد های فوری روان پزشکی هستم و باید سریعابه یک روان پزشک مراجعه کنم!!!

خلاصه مستفیذ شدم بسیار....!

میگن دیوونه شاخ ودم نداره..دیوونه ای بودم خودم خبر نداشتم ها!!!

البته اون موقع هایی که ایمیل زده بودم حالم واقعا ناجوربود!

ایشالا کنکورمو بدم بایدخیلی رو خودم کارکنم...افکارم زیادی معیوبه!

+ 11:45 ت - م
جمعه 1392/03/24
اینجانب- یک رای اولی!
اینجانب به عنوان رای اولی این مرز و بوم رفتم درحماسه سیاسی شرکت کردم امروز!!!

تازه من رای خیلییی اولی هم هستم چون18سالمه!

میخواستم رای سفیدبدم ولی دلم نیومد گفتم من وظیفه خودمو انجام بدم بقیش گردن خودشون

دقت کردید رای های یک مملکت رو تافردا میشمارند ولی نتایج کنکور کل تابستون طول میکشه تاآماده شه!!؟

پ.ن:تازه من امروز یک جفت رای دادم!یکی ریاست جمهوری یکی شورای شهر!...نمیدونم بقیه شهراهم امروز انتخابات شورای شهر داشتن؟؟!یا فقط مشهد داشت؟


+ 11:37 ت - م
چهارشنبه 1392/03/22
حالا که شمارش معکوس کنکوره من تصمیم دارم یه شمارش دیگه هم شروع کنم...نپرسید شمارش چی لطفا!

امروز :22خرداد 92..شمارش شروع شد:3-2-1...آتش...!!

دعاکنید کم نیارم...کم نیاوردن تو این شمارش جدید از کنکور سخت تره

+ 11:11 ت - م
دوشنبه 1392/03/20
آخرین سنجش ...
یعنی من کشته مرده ی کارنامه های سنجش و مخصوصا رتبه ی معادل کنکورشم...خیلیییییی باحاله...یعنی درکل همه کار این کشور باحاله=)

گند زدم یه دونه درصد درست و حسابی نداشتم اونوقت رتبه معادل کنکور91در سهمیه1 اومده 552=)))

یعنی الان موندم از اعتمادبه نفس کاذب بمیرم یا از خنده یا از گریه به خاطر چنین تخمین های استانداردی...

رتبه ی سهمیه ی خودسنجش رو2142شدم موندم این کجا و 552کجا!....

برم اینو نشون مامانم بدم طفلکی فعلا واسه خودش ذوق کنه تا نتایج کنکور...


کارنامه کانون هم اومده اون بازاز این استاندارد تر!...هرچی تراز عمومی بالاترمیره هیچ تاثیری نداره فقط اختصاصی رو+200میکنن میشه تراز کل...

شرایط آزمون هم 100%شبیه کنکوربود...فقط ازاول تااخر کنارگوشمون ظرف شستن(نمیدونم ظرفای کجابودکه تموم نمیشد!)...1000نفرهم هی از جاشون بلند شدن...ازحیاط هم که صدای شلنگ رو مغزمون بود...کولر و پنکه هم که هیچی..

+ 10:32 ت - م
یکشنبه 1392/03/19
اومدم درصدهای سنجشو بگیرم...کارنامه کانون هم فکرکنم چون شنبه آزمون دادم ندن...

درصدهام هنوز بااونی که میخوام خیلیییی فاصله داره

برعکس کنکور از اونی که میخوام خیلیییی نزدیک تره=/

تنها شانس و دلخوشی که الان دارم فقط دو تا دوست خوبه...2تادانشجو..یکی پزشکی یکی دندان پزشکی...

بااولی از تابستون دوستم...بهترین دوستمه...یعنی واقعاهیچ دوستی تابه حال اینقدرکمکم نکرده...اگرتا الان از غم کنکور دق نکردم(!)یا اگردرصدهام ازاینی که هست کمترنشده فقط به خاطر اونه...

دومی هم دوست اونه که جدیدا باهش آشناشدم...توهمین مدت کم اونم خیلی کمکم کرده...واسه روش آزمون دادن و....

خدارو شکر....خدایا نعمت بودن این 2تادوست رو هیچوقت ازم نگیر...حتی بعد کنکور

امیدوارم بتونم کمک هاشونو جبران کنم...

خداخیرشون بده...

+ 9:55 ت - م
سه شنبه 1392/03/14
الان!
الان از آزمون شبیه ساز اومدم...خدایی خیلی باآزمونای دیگه فرق داشت

3-4تاسکته ناقص سرآزمون زدم...پاسخبرگمم از هولم زیادفشاردادم سوراخ شد!

خلاصه همه چی آرومه من چقدرخوشحالم...!

راستی واسه رای هم به یک نتیجه درخشان رسیدم که نه الان وقتمو میگیره نه بعدکنکورپشیمون میشم!تابعد رای حتی به مامانمم نمیگم تصمیم چیه...

من واسه کنکورمجبورم رای بدم...=|

+ 15:38 ت - م
دوشنبه 1392/03/13
روز محشر......
به روز قیامت یا شایدم صحرای کربلا(همون کنکور!)کم مونده.......دعا کنید=(

+ 13:46 ت - م
دوشنبه 1392/03/13
آرزوهای پدرانه!
موهام اندازه چندبند انگشت بلندشده روزی 60بار میرم باذوق و کلی امید و آرزو شونشون میکنم مثل عقده ای ها به هزاربدبختی رو موهای نداشته ام تل هم میزنم که هی از سرم میفته!

کلی دلم به این یه ذره مو خوشه و لعنت میفرستم به جوگیری کنکور و پسرونه زدن موهام...اونوقت بابام امروز با ذوق و شوق اومده پیشم میگه بیا موهای پشت گردنتو ماشین کنم بلند شده=|

طفلکی خیلی اینکارو دوست داره!نمیدونم چرا!منم کلی بهم برخورد گفتم بااعتراض به مامانم نگاه کردم مامانم بهش گفت میخوادموهاشو بلندکنه ...بابام هم با حسرت نگام کردگفت پسرهم که ندارم... پس وقتی ازدواج کردی شوهرتو پیشم بیارموهای پشت گردن اونو کوتاه کنم!!!این باباها هم کنکور ندارن از بیکاری چه فکرا میکنن باخودشون!!!

پسرا این دوره زمونه موهاشون از دخترا بلندتره!

+ 13:36 ت - م
دوشنبه 1392/03/13
رای گیری
به سن رای دادن رسیدیدم و فهمیدیم رای رو نمیدن...میگیرن...

حرف س.ی.ا.س.ی نمیخوام بزنم ها ولی...اینو دوره ی قبل که حق رای نداشتم هم فهمیده بودم!!!

+ 13:29 ت - م
جمعه 1392/03/10
و هنوز هم.....

انسانیت زنده است...

به جای اینکه بادیدن اشتباهات دیگران به خودمون اجازه ی هرخطایی روبدیم به بهانه ی اینکه این دوره زمونه خطاهای مادیگه خطا به حساب نمیاد .....

به جای اینکه خودمونو گول بزنیم....

چشمامونو بازکنیم و ببینیم...انسانیت هنوز زنده ست....

انسان باشیم

+ 14:33 ت - م
جمعه 1392/03/10
سال87....

محمودرضا واعظی‌نسب معلم ابتدایی دبستان شهدای ابراهیمی بود که در یک اردوی دانش‌آموزی و در هنگام بازی فوتبال دانش‌آموزان، با مشاهده افتادن دروازه فوتبال بر روی یک دانش‌آموز ابتدایی، به سرعت دانش‌آموز را از محل افتادن دروازه دور کرد اما دروازه آهنین بر سر خودش فرود آمد.

مرحوم واعظی نسب دچار خونریزی مغزی شد و به کما فرو رفت و پس از دو روز جدال با مرگ و زندگی در تاریخ بیست و هشتم اردیبهشت ماه 1387، چشمانش را برای همیشه بست.

+ 14:29 ت - م
جمعه 1392/03/10
همین چند روز پیش....
یک آتش‌نشان هنگام نجات یک دختر 9 ساله از میان آتش و دود، ماسک اکسیژن خود را به او داد تا زنده بماند.
دختر نجات یافت، اما «امید عباسی» دچار مرگ مغزی شد و درگذشت.
در بیمارستان مسیح دانشوری، اعضای بدن آتش‌نشان قهرمان را به بیماران نیازمند پیوند زدند
او که فرمانده ایستگاه 68 آتش‌نشانی تهران بود، 35 سال سن داشت و از سال 79 به این کار مشغول بود.
کاش اکنون با به اشتراک گذاشتن 
داستان فداکاری فرمانده «امید عباسی» و از همه امدادگران و قهرمان‌های واقعی که هیچ‌وقت در پی کسب شهرت نیستند، قدردانی کنیم

+ 14:28 ت - م
چهارشنبه 1392/03/01
تهمت!
امروز اخرین امتحانودادیم:فیزیک!

ادامه مطلب شرح امروزه که یک اتفاق عجیب افتادکه اگرم عجیب نباشه حداقل واسه من عجیب بودچون تاحالا همچین رفتاری ندیده بودم...


ادامه‌‌ی مطلب
+ 14:18 ت - م
سه شنبه 1392/02/31
اینجانب بازم اومدم اینترنت نمره سوا کنم از بارم ها واسه فیزیک فردا....

+ 8:2 ت - م
شنبه 1392/02/28
خودم رو میخواااااااااااااااااااااام
حالم گرفته میشه وقتی تو حوزه ی امتحان یاسرویس یاکلاس زیست اجباری پای حرفای بچه هامیشینم...یعنی خب  اونامیگن منم نمیتونم گوشامو بگیرم که...

نمیدونم قبلاچجوری تحملشون میکردم...شایدم قبلااینقدر حساس نبودم....

چه از امیدوشون به قبولی بگن چه از ناامیدی...چه از کم خوندن بگن چه زیادخوندن...هرچی بگن نتیجش فقط داغون شدن منه...

من تقریبا همه ی سال تنها وبدون بغلدستی بودم زنگ های تفریحم تقریبا تنهابودم...توسرویس بحثی زیادنمیشد...ولی کلاسا رو یادم نمیادچجوری تحمل میکردم...

یه ذره(خیلی بیشترازیه ذره)اعتمادبه نفسم کم شده که دارم باهش مقابله میکنم ولی به شرط اینکه کر بشم و نشنوم این حرفارو......

چیزایی که یک ساله اتفاق افتاده تازه الان داره اذیتم میکنه...مثلادوستی که یک ساله ازدست دادم الان حرصمو درمیاره وقتی بایکی دیگه می بینمش....من عادت ندارم سرمو از لاکم بیرون بیارم...هرکی بخوادهروقت بخوادطرفم میاد و هروقت بخوادهم میره...کسی رو اجبار نمیکنم...خلاصه دلمم تنگ شده واسه اونی که بودم ...قبل از اینکه آلوده ی این کنکورمسخره بشم..................

+ 14:6 ت - م
جمعه 1392/02/27
با من...

دلت را خانــه‌ي مــا کـن، مصفّـا کردنش با من
                                     به‌ ما درد دل افشـا کـن، مـــداوا کردنش با من

اگر گم کــــرده‌اي اي‌دل، کليـــد استجــابت را
                                      بيا يک لحظــه با ما باش، پيـــدا کردنش با من

بيفشان قطره‌ي‌اشکي که من‌هستم خريدارش
                                   بياور قطــره‌اي اخـــلاص، دريـــا کردنش با من

اگر درهـا به‌رويت بستـــه شـد دل برمکن بازآ 
                                     درِ اين خـانه دق‌البــــاب کُـــن واکردنش با من

به من گــو حاجت خود را، اجـابت مي‌کنم آني
                                     طلب
کن آنچه مي‌خواهي، مهيّا  کردنش با من

بيا قبل از وقـــوع مرگ روشـن کن حسابت را
                                   بياور نيک و بد را، جمـع و منــها کردنش با من

چو خوردي روزي امـــروز ما را شـکر نعمت کن
                                     غم فــردا مخـور، تأميـــن فـــردا کردنش با من

به‌ قــرآن آيه‌ي‌رحمت فــراوان است اي انسان 
                                      بخـوان اين آيه را، تفسير و معنا کردنش با من

اگر عمـري گنـه کردي، مشو نوميــد از رحمت
                                     تو نام تـــوبه را بنويـس، امضـــا کردنش با من

  سروده استاد محمد حسن فرحبخشيان متخلص به "ژوليده نيشابوري"

+ 13:57 ت - م
چهارشنبه 1392/02/25
مختصرو مفید!
8تاامتحان پایان ترم 2داشتیم

5تاشو دادیم

4تای آخرنهایی هستن:معارف-زیست-ادبیات-فیزیک

که معارف امروز بود

+ 14:3 ت - م
شنبه 1392/02/21
ریاضی به پایان رسید
ریاضی هرچی واسه کنکورمیخوام بزنم رو از پیش دانشگاهی به هوای امتحان امروز مرور کردم تقریبا.فقط هندسه مختصاتی رو نخوندم که نمیخوامش واسه کنکور...تازه امروز فهمیدم هذلولی (باکدوم ز؟!)فحش نیست و جزو مقاطع مخروطیه!!!

امتحان به خیرگذشت شکرخدا...6ونیم نمره هندسه مختصاتی بودکه 2ونیمشو که دایره هست دیشب خوندم بقیشم سرامتحان و تقلب و...من واقعا اهل تقلب نیستم بلدهم نیستم تو عمرم شایدانگشت شمارتقلب کرده باشم اونم در حدکلمه ولی امروز بساط تقلب پهن بود و معلم پایه بود...(خداخیرش بده!)خودش حتی بعضی جوابارو میخوند...چه خوبه یک نفر پیداشد کنکوری های بدبختو درک کنه.خداعمرش بده...(البته بدون اونم قبول بودم!)

و ریاضی اینگونه به پایان رسید...برای همیشه!

+ 13:39 ت - م
یکشنبه 1392/02/15
زمین
من الان اومدم بارم هارو پیدا کنم ببینم این امتحان زمین که فردا داریم چنددرس بخونم که حدود14نمره یاد بگیرم که سر امتحان اگریه ذرش یادم رفت دو ذره هم بارم ها مطابقت نداشت بتونم11بگیرم که معلمه دلش بسوزه بده12!

امروز دومین باره که میخوام زمین بخونم...دفعه اولش امتحان ترم یک بود!

حالا دم کنکور همینم کمه که یک روز کامل واسه  زمین بذارم....دبیر محترممون به همین خیال باشه

+ 11:13 ت - م
پنجشنبه 1392/02/12
سلام به همگی!

من همچنان زنده ام

و نیازمند دعاهای شما!

+ 11:56 ت - م
سه شنبه 1392/01/27
تا وقتی به من میگن کنکوری....
تصمیم دارم تا موقعی که بهم میگن کنکوری زیادمطلب ننویسم(!)

دلیلشم اینه که نمیدونم دلیلش چیه...

اگرسابقه ی زدن به سیم آخر رو دارید متوجه دلیلش میشین خودتون!

+ 13:53 ت - م
شنبه 1392/01/24
اندر احوالات اشعار!
تو مدت استراحت بین درسام دفترشعرمو کامل کردم...تقریباازسال 89ننوشته بودمش!

3تادیگه پاک نویس کنم کامله

تقریبایک دفتر100برگ شده...خودمم نمیدونستم این همه نوشتم!جالبتراینکه بیشترش مال سال91هست-سال کنکور!

سال 91کلیییی سبک عوض کردم...یک سبک هم امسال اول سال عوض کردم!!!انگار کنکور تعادل نذاشته واسم!

ایشالااااا خدابخوادبعدکنکورچاپش میکنم

+ 13:31 ت - م
جمعه 1392/01/16
من یکی رو میخوام که باهش حرف بزنم...جالبه که واقعا نمیدونم چی میخوام بهش بگم....فقط یه نفرو میخوام.....

+ 19:52 ت - م
جمعه 1392/01/16
امروز
دلم گرفته...خیلی زیاااااد

شاید به اون محیط دوستانه ی اردو عادت کرده بودم...به شوخی های سر ناهارو زنگای تفریح که گرچه کوتاه بودن ولی خستگی 1ساعت و نیم درسو بیرون میبردن....

الان نه طاقت تنهایی دارم نه تو جمع بودن...حتی حوصله مامان و بابامم ندارم

دلم یکی رو میخواد که باهش چت کنم یا دوستی که تلفنی حرف بزنیم...

چندساله تلفنی با دوستام حرف نزدم....البته الان موقعیتش نیست...چون دوستی که دلم میخوادباهش صحبت کنم دانشجو هست و صبح ها دانشگاه میره عصرهم که موقعیتش نیست

واسه چت هم کسی رو ندارم...یعنی اونایی که هستن همکلاسی هستن که بیشتر باصحبت از درس حال گیری میکنن...

خلاصه خودمم نمیدونم ...انگارچاره ای جز تحمل نیست...

ترازم پیشرفت کرده حدود400 تا...

ولی ریاضی و عربیم همچنان افتضاحه و فیزیک هم به جمع افتضاحا اضافه شد...بقیه عمومی ها وزیست و شیمیم بد نیست....البته عالیییی هم نیست مخصوصاشیمی....ولی ادبیات انصافا خوبه....شکر خدا...اگرکنکور با ادبیات شروع نمیشد من دق میکردم....عاشق ادبیاتم مخصوصاقرابت معنایی

+ 19:30 ت - م
سه شنبه 1392/01/13
از فردادوره ی جدیدشروع میشه...اندازه5تااردو نوروزی وقت دارم...

+ 22:11 ت - م
دوشنبه 1392/01/12
اختتامیه اردو=(
امروز اختتامیه اردو بود

واقعاباورم نمیشه انقدرزود گذشت....این دیگه چجور عیدی بود؟!...الان احساس میکنم هنوز 4فروردینه!

تازه کلیییی دوست پیداکرده بودم...هم جدید هم از دوستای دبستانم!

2ساعت مراسم اختتامیه بود:حضوررتبه برتر ها(حرفاشون خیلیییی روحیه داد بهمون)+یه کیکی بزرگ خوشگل شکل کتاب+ تک نوازی(دف+ویولون)مرور عکسای اعتکاف و....

ناهار هم نفری یک پیتزا کامل!تاحالا پیتزاکامل نخورده بودم تنهایی!

خدایی ازانصاف نگذریم اردو بهتر ازاین نمیشد....ساکت-منظم-تمیز-مراقب ها رتبه برترپزشکی و روان شناسی و باشخصیت-خوراکی ها خوشمزه-چای سروقت-مراقب ها نه میذاشتن کسی پای کتاب بخوابه نه حرف بزنه-حتی استفاده از زنگ استراحت بعد ناهار و دعوت کردن رتبه برترها واسه برگزاری کارگاه زیست وشیمی و....

خلاصه هرچی فکرمیکنم بنده خدا مشاورمون هیچ کاردیگه ای نبودکه بخوادانجام بده

خداخیرش بده الهیییییییییییییی

کم کم داره ازش خوشم میاد....جو کنکور مشهدخیلییییی افتضاحه(فقط بایدباشیدتامتوجه شین)...واسه همینه که قبولیامون کمه...همه معلماکنکور و به خصوص مشاورها به دانش اموز به عنوان یه کیسه پول نگاه میکنن...پورسانت گرفتن از آموزشگاه ها و معلما و سهام و....تنها چیزی که مهم نیست روحیه و آینده دانش آموزه....(اعتراف میکنم که مشهدی ها کلا آدمای خوبی نیستن!)

تو این اوضاع مشاور من انصافا بهترین فردی هست که درزمینه کنکور کارمیکنه...

وجدان داره....میتونست تاحالا کلی ثروت داشته باشه ولی نداره چون شغلش واسش قداست داره...هییییچ ادعایی هم نداره...هیچییییی....تازه روان شناس واقعی هم هست نه ازاینایی که بامامانشون قهرمیکنن میان مشاور میشن!(مشهدبه تعداد درختاش مشاور کنکور داره!)


خلاصه من که دعا گوشم...دیر قدرشو فهمیدم....




+ 22:34 ت - م
چهارشنبه 1392/01/07
خاطرات اردو:
زنگ تفریح صبح:

   دختره با کلی فیگور و افاده وسط راهرو دستاشو زده به کمرش همه رو دور خودش جمع کرده و از فرمایشات مادرش میگه که میفرمایند:تو این گرونی گوشت معلوم نیست تو ناهار اردو چجور گوشتی به ما میدن و میفرماین تصمیم دارن باهمین میان وعده های زنگ تفریح خودشونو سیرکنن و حتی سرشونم که بره ناهار نمیخورن

 

زنگ ناهار:

     همون دوست عزیز قاشق به دست راست و چنگال به دست چپ...داره بدو بدو میره تا دیربه غذا نرسه...وسط راه نفس عمیق هم میکشه که تارسیدن به سفره بابوی غذا خودشو زنده نگه داره!


...............................

زنگ تفریح اول:

دوستاشو دورش جمع کرده و باافتخار از عادات اصیلش میگه...مثلا اینکه هیچ جا غیرخونه خودشون دست شویی نمیره!

زنگ سوم:صورتش قرمز شده  تند تند ازاین طرف حیاط به اون طرف میره و هنوزم حاضرنیست عقاید18سالش رو زیرپا بذاره!

زنگ5:تو صف دستشویی وایساده و داد میزنه:تو رو خدا زودتر بیاین بیرون من دیگه نمیتونم....!!!

................................

زنگ استراحت:

    میگه من که اصلا عادت ندارم ظهر بخوابم....تازه نیومدیم اردو که بخوابیم...وقتم تلف میشه و باافتخارمیشینه پای تستاش...

زنگ آخر:

   (پای کتاب):خرررررر...پفففففففففففففففف!!!!

..............................

زنگ ناهار:

   میگه من تاحالا روی زمین ناهار نخوردم...اصلا  بلدنیستم رو زمین بشینم...

غذا که میاد:

   حالا زور رستم میخواد یه ثانیه از جاش بلندش کنی که بتونی رد شی....همچین چسبیده به زمین و دو لپی غذامیخوره....!!!!

............................

قاشق اول:

  میگه من که بلد نیستم باقاشق در نوشابه باز کنم

غذا که تو گلوش گیر کرد:

    همچین بامهارت نوشابه رو باز میکنه که از اون طرف سفره همه نوشابه هاشونو تو صف میذارن واسه باز شدن!....

........................

و هزار ماجرای دیگه.....

 خلاصه اینجوری میشه که سوسولا(یی مثل من!)بعد18سال آدم بشو نبودن یک هفته ای آدم میشن.....=)


+ 16:39 ت - م
چهارشنبه 1392/01/07
ولی خداییش بعد شب امتحان نهایی زمین شناسی که تاصبح به شب زنده داری پرداختیم(!)این هفته از مفیدترین روزای عمرم بود....اعتکاف بهم یادداد درس خوندن یعنی چی!

خدا بخواد تصمیم دارم از حالا تا کنکور یه پیشرفت خیلی بزرگ کنم که البته دارم تصمیمم رو عملی هم میکنم..

دعا کنید واسم که ارادم کم نشه....

+ 16:20 ت - م
چهارشنبه 1392/01/07
روز مرخصی از اسارت گاه!
از27ام هرروز 7ونیم صبح تا 9نیم شب اردوی مطالعاتی هستم(که بعدا اسمش شد اعتکاف علمی حالا هم مابهش میگیم اسارت گاه یا شایدیه درجه بهتر یعنی سرباز خونه!)...خلاصه فقط سی اسفند و امروز تعطیلیم....

امروز از آزادیم تصمیم دارم نهایت استفاده رو بکنم پس اگر اومدم وب بدونید خیلی واسم عزیزهستید!

صبح آزمون بودم بعد رفتم آرامگاه فردوسی..عااااشقشم....چندسال نرفته بودم....تو دنیا هیچ جا رو به اندازه پاسارگاد-تخت جمشید و مقبره کوروش دوست ندارم....

خلاصه جاتون خالی....

عصرهم ایشالا سینما...=)

+ 16:17 ت - م
پنجشنبه 1392/01/01
سال نو مبارک=)
+ 0:49 ت - م
یکشنبه 1391/12/27

.

.

.

چمدون گوشه ی اتاقه ....ولی مال مسافرت نیست...بایدآمادش کنم واسه اردوی خرخونی!

لباسام اتو شده...ولی واسه اردو نه مهمونی!

اتاقم به هم ریخته ولی نه واسه خونه تکونی...واسه اینکه داشتم هم زمان دنبال nتا کتاب میگشتم!

و هزار تا تفاوت دیگست بین این عید و عیدای قبل....

ولی عید قشنگی میشه...میدونم

چون از سالای قبل مصمم ترم واسه تغییر....نمیخوام یکی دیگه بشم...میخوام ازاین عید خودم باشم...همونی که باید باشم....همونی که میخوام باشم....

اونی که اذیتش نمیکنم...بهش توهین نمیکنم....پشتشو خالی نمیکنم...و تا آخر باهاشم تا به هرجا میخواد برسه...

عید امسال رو دوستش دارم

.

.

.

نوروز پیشاپیش مبارکککککککککککککک=)



+ 12:46 ت - م
جمعه 1391/12/25
اردو و عینک و جشن پایان سال
از یک شنبه باید برم اردوی نوروزی که مشاورم برگزار میکنه...امیدوارم اونجابه برنامم برسم=)

عینکم هم باز طبق معمول نزدیک تعطیلی ها شکسته...=(

میگفتن 18سالگی لیزیک میتونم بکنم حالا میگن شااااید25...چون شماره چشمم هنوز متغیره...فکرمیکنم وقتی موفق به لیزیک بشم یه سال بعدش پیرچشمی میگیرم و دوباره عینک و ...=/

از5سالگی دارم عینک میزنم....همه جوره بهش عادت کردم...اندازه انگشتای دستم بهش عادت دارم....ولی بااین شکستن هاش بدجوری حرصمو درمیاره...دفعه قبلم شب آزمون کانون شکست...خدابه خیرکنه کنکورو

 

این چندروز مدرسه خیلی خوش گذشت...کلی عکس بابچه ها و معلما و مسخره بازی پشت سرمعلما تو عکس و...! یعنی معلما عکساشونو ببینن و بفهمن پشتشون چه کارا میکردیم خودکشی میکنن!!!




+ 13:28 ت - م
سه شنبه 1391/12/22
فردا18ساله میشششششششششم!!!!!


 

 

 

    

     


    








+ 15:17 ت - م
سه شنبه 1391/12/22
کلی شعرواسه وب دارم فرصت تایپش  نیست=((((

دیروز شعرقافیه دار گفتم بعد عمری=)

+ 15:0 ت - م
پنجشنبه 1391/12/17
بیا باران...
چند تا متن جدید نوشتم ولی الان فرصت نیست...ایشالا جمعه این هفته یا هفته بعد همشو یک جامینویسم


دیشب یک متن به اسم(بیا باران )نوشتم....کلیییی بارون اومد بعد تبدیل به برف شد همینجووووور تا صبح بارید....الانم تند تند داره برف میاد تا ساق پاتو برفیم(مشهد و این همه برف؟؟؟!!!) خلاصه مدارس هم که تعطیل شد.....

تو آخرین هفته ی مدرسه رفتنمون بااین تعطیلی زنده  شد خاطرات همه روزای برفی و سرد که خواب آلود بیدار میشدم گاهی هم با تکالیف نصفه نیمه و درسای نخونده و امتحان بعد مامانم میگفت رادیو گفته تعطیله...منم میرفتم دوباره میخوابیدم....وااااای که چه حس خوبی بودددد=)

احتمالا امروز آخرین روز درتمام عمرمه که به خاطربرف تعطیل شدم!...

مدرسه داره تموم شه...و دیگه باهیچ مهر ماهی  بوی ماه مدرسه نخواهد آمد.....چه حس عجیبی....یعنی واقعا تموم شد؟؟؟؟....دبستان-راهنمایی-دبیرستان.....دبیرستان که اصلا نفهمیدم کی شروع شد که حالا بخواد تموم بشه.....

هی روزگاررررر....دوران دانش آموزی هم تموم شد....



+ 8:29 ت - م
جمعه 1391/12/11
خیلی بیش از این هاست...
بیش از یک ماه است ماه هم ناپیداست

آسمان پر دود است

سایه ها نامیراست

بیش از یک ماه است تنگ ماهی خالیست

آب چون آلودست

این هم از بی آبیست

بیش از یک ماه است ,خیلی بیش از این هاست

گویی اکنون عمریست

عمرهم نا پیداست

بیش از یک عمر است بی هوا باید زیست

خالی دنیایم مثل تنگ ماهیست

آن هوا آن از ماه

این هم از این ماهی

انتظارازمن چیست در چنین دنیایی؟

اشرف مخلوقات انتظاراز من بود

درشرافت مردن معنی خلقت برد

هرکسی مردی بود عاقبت قبری بود

یادگار بودن بر فقط سنگی بود

هرکسی گوید زی, بی دلیل و برهان

چون دلیل او هم چون همه است بی رجحان

دیگران افسانه من حقیقت جویم

این نفس اجباریست صادقانه گویم

بیش از یک ماه است

بیشتر خواهد بود

سایه ها پابرجاست ,دود در تار و پود

تاکه دنیا باقیست بودن این خواهد بود

بس کن این افسانه

قصه چون ماهی مرد


                               (  ت-م)

+ 14:21 ت - م
جمعه 1391/12/11
غبارواژه ها
دلا بیا دوباره از غبارواژه ها بگو

اسارت زمین شکن ز مرگ سایه ها بگو

دلا غبار واژه ها از این نفس که سهل تر

برون شود بیا به جای دم ز واژه ها بگو

عجیب تر ز زندگی تویی که سخت, زنده ای

بیا دوباره  با قلم ز رقص واژه ها بگو

به ساز هر کسی و هر زمان که مینوازدش

عجیب تر ز سور و ساز عمر تویی که زنده ای

دلا به یادداری آن غم جهان سرودنت؟

بیا جهان رها نکن به یاد واژه ها بگو

بیا دلا نفس گرفته در غبار زندگی

مرور ها به صد رسید بیا ز تازه ها بگو

بیا دلا ,تورو خدا ,نفس دگر نمی رسد

تو شاهراه بودنی

بدون تو کلید جان به این قفس نمی رسد

دلا بیا بدون هیچ ردیف و وزن و قافیه

فقط بیا, فقط بیا

بدون بودنت هوا به این نفس نمی رسد


                        (ت-م)

+ 14:11 ت - م
جمعه 1391/12/11
بس کنید انسان ها
بس کنید انسان ها

ای شما را به خدا

درد دنیا کافیست

بس کنید تیشه زدن ,دنیا را

بس کنید این همه آفات و صفات

 نه فقط خوشبینی ,لحظه ای پر بینید

هرکسی دست به جیب است خسیس

هرکسی دست برون آرد دزد

هرکسی می خندد لوده اش میخوانید

هرکسی می گرید نحس محفل دانید

هرکسی صبرکند یاکه سکوت لال و گنگش نامید

هرکه فریاد برآرد و خروش رعد و طوفان خوانید

دوستی ها را با تیغه ی خواسته ها دشمنی میسازید

هرنگاه مهری را فضولی دانید

هرسخن را مقصود

هرکمک راحیله

صدهزار خوبی را به ازای یک بد ,کل, بدی میخوانید

هرکسی خوب و بدی دارد ,وای

این همه تهمت و غیبت کافیست

لحظه ای انصاف هم توشه ی ره دارید

بس کنید این هارا

همگی انسانیم

بس کنید

های, شمارابه خدا

درددنیا کافیست

تیشه ها اندازید

ما همه انسانیم

                     

                      (ت-م)

+ 13:56 ت - م
جمعه 1391/12/11
آن گونه که هستند
انسان ها را آن گونه که هستند بپذیرید نه آن گونه که می خواهید(توروزنامه خوندم-هرکی گفته دمش گرم)ََ

+ 13:50 ت - م
جمعه 1391/12/04

اومدم کلیییی حرف بزنم دیدم نمیشه همشو تایپ کرد بعد تازه کسی که هم نمیخونه خلاصه بی خیال قضیه شدم...!=)

+ 14:14 ت - م
دوشنبه 1391/11/30
تعطیل است...

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است!

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی:

بگذار منتـظـر بمانند !

 

                    (مرحوم حسین پناهی)

+ 14:28 ت - م
جمعه 1391/11/27
خجستگی در حد تیم ملی
قالب ازاین خجسته ترتا حالا ندیدم!...گفتم یه تنوعی باشه=)

+ 14:9 ت - م
جمعه 1391/11/27

بااجازه بعضی از مطالب قبلی رو میخوام پاک کنم.وبم خیلی ناامیدکننده شده!

+ 13:51 ت - م
جمعه 1391/11/27
من و بهمن ماه=
عجیبه...انگارگاهی دیگران بخشی ازوجودمونو می بینند بدون اینکه خودمون اون بخش رو دیده باشیم...وبعد که دقت میکنیم میبینیم آره...درست دیدن...

این مدت(از اوایل بهمن تا الان)خیلی سخت گذشت.همه تلاشم رو کردم تا کجدار مریز هرجورکه شده درسامو بخونم و تحمل کنم...شاید اگر پیش مشاور رفته بودم کارم خیلی راحت تر میشد ولی به هرحال زیادازاین کارخوشم نمیومد... غرور هم بد دردیه =)

ولی دیروز از دو نفر که تو این مدت خیلی بهم کمک کردن اس ام اس های مشابهی رسید...و باورش واقعاواسم سخت بود که هردوتاشون خصوصیتی رو در من دیده بودن که خودم قبلا بهش دقت نکرده بودم...اونا ایراد اساسی منو پیداکرده بودند...ولی خودم نتونسته بودم...

به هرحال همین که ایراد کارم روفهمیدم خودش موفقیت بزرگی هست.

بهمن واسه کنکوری ها ماه سختیه....واسه بعضیا سخت تر....شکرخداکه سختیش واسه من تموم شد=)

+ 13:35 ت - م
پنجشنبه 1391/11/26
دو بیت...دو دنیا تغییر

بنی  آدم اعضای یکدیگرند/ که درآفرینش ز یک گوهرند

....................................................................

تاتوانی دلی به دست آور/ دل شکستن هنر نمی باشد

این دو بیت رو این یکی دو هفته هزار بار به شوخی و جدی در شرایطی که پیش میومد(دعوابین بچه های کلاس و نفرین کردن معلما و ...)بین دوستام و همکلاسیام تکرار کردم...واقعا هم بی تاثیرنبوده...هم خودم روخیلی تغییرداده هم دوستام رو=)

شما هم امتحان کنید...و به معنیش عمل کنید...وقتی کوچک ترین نتیجشو تو خودتون و بقیه ببینید مطمئن باشید ازخوشحالی ذوق مرگ میشین!تازه روح شاعرشم شادمیشه!

پ.ن1: این ابتکار خودم بود... آدم اگر بخواد گاهی ابتکارات خوبی به سرش میزنه!...راستش حدود3هفته پیش اتفاقی واسم افتاد که به قول بچه ها متحول شدم!و بعد از اون سعی کردم بقیه رو هم متحول کنم...قبل ازاین که مثل من از غیبت هاوکینه ها وخوشحالی ازناراحتی کسانی که قبلا ناراحتشون کردن و... شرمنده و خجالت زده بشن...

پ.ن2: کسی اگربیت معروف جدیدی سراغ داره بگه...ایناداره واسه دوستام تکراری میشه

+ 15:22 ت - م
یکشنبه 1391/11/22
آخر=آغاز
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی!

+ 14:28 ت - م
جمعه 1391/11/20
دوست پشمالوی من
امروز خودم واسه خودم رفتم ازمجتمع الماس شرق کادوی تولدانتخاب کردم.....عاشق کادوهام هستم...

آخه مامان و بابام خیلی درگیرانتخاب کادو شده بودن خواستم بارمسئولیتشون سبک شه!!!!

گرچه که هنوزم از حرفای مامانم بوی تلاش واسه خرید کادو میاد!

آخرین باری که واسم عروسک خریدن اول یادوم دبستان بودم...همیشه آرزوی یک خرس خوشگل پشمالوبه دلم مونده بود...وامسال باعزمی راسخ موفق زمینه سازی واسه خریدیک عدد خرس عروسکی به عنوان هدیه تولد18سالگی(!)شدم....خودم امروز انتخابش کردم...خیلییییییییی نازه.....میخوام عصرباهش زیست بخونم!...خداروچه دیدید شایدامسال این پشمالو به جای من کنکورقبول شه!!

+ 15:55 ت - م
یکشنبه 1391/11/15
یک امتحان فردا دارم یکی چهارشنبه(هردوفیزیک)کمی میترسم تامقادیری...راستش بحث صرفا نمرش نیست بحث اینه که به دلایلی اگرکم بشم دلسوزی هایی پشتشه که میخوام ازشون پیشگیری کنم=/

سه شنبه وقت مشاوره درسی دارم البته این دفعه فکرکنم مجبورم برنامشو خودم یک کم تغییر بدم =|

دیروز روز آموزنده-پیچیده -و در کل خوبی بود=)

امروز مدرسه نرفتم فیزیک خوندم...یاحداقل استارت فیزیکو زدم...نگرانم....ازشماچه پنهون!

واسه آزمون کانون کم کم میخوام شروع کنم..اگر فیزیک اجازه بده...

تمام

=)


+ 13:34 ت - م
جمعه 1391/11/13
درس های 2 روز
درس 4 شنبه:1-دیگه هیچوقت پشت سر کسی غیبت و بدگویی نمیکنم

2-درمورد شخصیت مردم قضاوت هم نمیکنم دیگه


درس 5 شنبه:1-اگرهمیشه خودم باشم هیچوقت تنهانمی مونم حتی اگر فکرکنم که تنهایم

2-دیگران ممکنه احساساتی نسبت به من داشته باشند که خودم ندونم

3-به جای حسادت بهتره از برتری های دیگران برای پیشرفتم استفاده کنم...تانه غرور باشه نه دشمنی نه تنهایی


پ.ن:این دو تا مطلبو نوشتم تا فکرنکنید من اینجافقط مطالب منفی مینویسم!...ولی ازاین به بعد کمترآپ میکنم-شاید هفته ای دوباره...چون به این نتیجه رسیدم که بادفترخاطرات راحت ترم...راستش انشا به اندازه شعرگفتن واسم آسون نیست

+ 13:55 ت - م
جمعه 1391/11/13
معجزه
سلام....این دو هفته مخصوصا هفته ی اخیر ازنظر روحی داغووون بودم.بیشترازاونی که بشه حدس زد....ولی تو این دو -سه روز مخصوصا عصر4شنبه و صبح 5شنبه اتفاقاتی افتاد که واقعاتغییرم داد ....4شنبه دو نفر(که هیچوقت فکرنمیکردم یه روزی بهم کمک کنن) واسه درسم کلیییییی بهم امید دادن ....5شنبه هم یکی از معلما گفت هرسال عادت داره این موقع سال رای گیری بین بچه های کلاس میکنه و هرکسی اسم  3نفرو که ازنظرخودش ازهمه جهت بهترین بچه های کلاس هستند  رو کاغذ مینویسه و بعد رای ها شمرده میشه و معلم به5نفراول سکه پارسیان هدیه میده....ومن که همین چندروز پیش از شدت تنهایی داشتم دق میکردم باکمال ناباوری یکی از اون 5نفربودم!!!شاید ازنظر خیلی ها این رای گیری کار مسخره ای بود ولی همین کارمسخره باعث تغییر زندگی در نگاه من شد...امروز ظهرم جاتون خالی خیلیییی بهم خوش گذشت...هوا هم بارونی بود و ...


لازم نیست معجزه حتماراه رفتن رو آب یا پرواز کردن باشه...وقتی تو اوج ناامیدی اتفاقات عجیبی میفته که تو کمتر از یک ربع زندگی رو تغییر میده ایناهمشون معجزه هایی از طرف خداهستند....معجزه که شاخ و دم نداره!

+ 13:44 ت - م
دوشنبه 1391/11/09
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند / كورش كبير

+ 14:16 ت - م
دوشنبه 1391/11/09
تنهایی...
خییییییییییییلیییییییییییی وقته از تنهایی انقدر دلم نگرفته....

اصلا راستش یادم نمیاد دفعه ی قبلی کی بود...فقط میدونم نسبت به جریانات اخیر خیلی وقت پیش بود

و میدونم این احساس عواقب خوبی نداره....

میدونم ولی انگار یک قسمت وجودم_همونی که از سنگ بودنش خسته شده_نمیخواد اینو بفهمه...

به هر حال اون قسمت وجودم باید تنهاییشو تحمل کنه....چون من چاره ای بهترازاین نمیتونم پیداکنم...

دلم میخواد زنگ بزنم به اونایی که دلم واسشون تنگ شده...دلم میخواد ببینمشون...بغلشون کنم...بگم دوستشون دارم...

ولی نمیشه....

نه این که من مغرورم...نه...بحث غرور نیست... نمیشه...

شاید سرماخوردگیم که خوب بشه بتونم بهتر فکرکنم و بااون قسمت وجودم کناربیام....باید یادبگیره که بزرگ شده...دوستی بین بزرگ ترها معنیش عوض میشه...دیگه اون وابستگی قدیمی نیست....باید اینو یادبگیره...

شاید سال دیگه مجبورشم تا 7سال برم خوابگاه...قبلش باید همه اینارو یادبگیرم...هریادگرفتنی سخته...

اعتراف میکنم تواین18سال تاحالا جلوی کسی بلند بلند گریه نکرده بودم....تازه اونم تو بغلش...

آدما به هم نیاز دارن....قبول دارم که الکی سعی کردم اینو از خودم مخفی کنم...

ولی چاره ش .....چاره نداره....دل هیچوقت چاره نداره...تنها چاره ش همیشه صبره و تحمل....



+ 13:47 ت - م
یکشنبه 1391/11/08
"دیگران را ببخش ، نه به این خاطر که آنها سزاوار بخششند ، زیرا تو خود شایسته آرامشی ."
                   
          کورش کبیر

+ 0:3 ت - م
جمعه 1391/11/06
یک سوال عمومی:
شما چگونه انسان هارا تحمل میکنید در حالی که میدانید هیچکدام در شرایطی به شمارحم نخواهند کرد و ازجانب همه ی آن ها روزی ضربه خواهید خورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ 13:53 ت - م
جمعه 1391/11/06
این هفته..............
این هفته طولانی ترین هفته ی عمرم بود...تقریبا میشه گفت معنی فشار شب اول قبر رو این هفته فهمیدم...

معاون دیوونمون از سر لجبازی با ما(بعد از اعتراض های چندماه اخیر)کلاسمونو عوض کرد و فرستادمون به یک آشپزخونه کوچیک که اسمش کلاس 405هست...این هم عاقبت ثبت نام در غیرانتفاعی های مشهد...32نفردریک آشپزخونه....(این هم اوضاعه ما داریم؟)

من هم برعکس همیشه که زودمیرسم اونروزی که کلاس عوض شد دیر رسیدم...وقتی رسیدم فقط یک جای خوب مونده بود و باکمال ناباوری دوست خیلی صمیمیم (تنهادوست صمیمیم دراین مدرسه)که ازدوم دبیرستان باهش دوستم گفت که اونجارو واسه یکی دیگه گرفته  (از آدما متنفررررررم فرقی نداره کی باشه)وبغلدستی های قبلیم هم واسم جانگرفته بودن خلاصه یک هفتست که اون آخر کلاس کنار دو نفرکه یکیشون کمی قاطی داره و هیچکس حاضرنیست کنارش بشینه (چپ دست هم هست دستش همش تو حلق من بود)بدون هیچگونه کنام واقعی مشخص و درحال تنفس بی هوازی به سرمیبرم...

معاون گفته شنبه به کلاس قبلی برمیگردیم به شرطی که جامونو خودش به ترتیب قد مشخص کنه(مثل مهدکودک)و عده ای به خاطر دورشدن از بغلدستی های گرامی(مثل مهدکودکی ها)وعده ای(ازجمله همان دوست صمیمی و عزیز)به خاطر اینکه قدشون بلنده و نمیخوان ته کلاس بشینند اعتراض کردند...

ولی من واقعا نمیتونم حتی یک ساعت بیشتراون کلاس بمونم...(گرچه که من خودم بلندقد ترین فرد کلاسم)

..........................

دیروز کلاس شیمی (کلاسای گروهی بیرون مدرسه)داشتیم باوجوداینکه جام واقعا چندان تنگ نبود رفتم یه جای دیگه نشستم ...معلمه لابدباخودش گفته چقدرطرف سوسوله...این هفته انقدر سختی کشیدم که حتی از مبل و صندلی دسته دار بدم میاد!

..........................

من باوجود غر زدن در نوشته هام ولی درعمل صبر زیادی نشون میدم و اسوه ی بردباری هستم!ولی این هفته باخاک یکسان شدم!.......البتهََ در  کل هفته ی خوبی بود...خیلی چیزا بهم ثابت شد...:دوست-همکلاسی-اعتراض-گرفتن حق-داشتن عرضه و...



+ 13:34 ت - م
جمعه 1391/11/06
طفلکی قلم
طفلکی قلم...خواست غمخوارم باشد..آنچنان عادتم داد که فراموش کردم که زبانی هست وصدایی و گوشی...گنگ شدم...دردنیایی که زبان حکم میکند...

                                                                           (ت-م)

در کودکی چقدر ساده بودم...فکرمیکردم زندگی پسر جنگل یا تارزان میان حیوانات خیلی افسانه ای و عجیب بوده  است...نمیدانستم عجیب این کاریست که ما میکنیم...زندگی میان انسان ها.....

                                                                                (ت-م)

+ 13:16 ت - م
دوشنبه 1391/11/02
با چه کسی باید گفت؟
ق.ن:این شعر نیست و قافیه هم ندارد



ای جهان داد دلم با چه کسی باید گفت؟

               خسته ام وای که غم با چه کسی باید گفت؟

ای که لعنت به تو ای خاک که در خاک منی

                لیک دردم به مه و روز سیه باید گفت

ای که لعنت به تو ای قافیه و وزن و ردیف

                جگرم سوخت چرا درد وزین باید گفت؟

من نه شاعر نه سخندانم و حتی انسان

                 نیم و داغ دلم با چه کسی باید گفت؟

در نفسدان من این آتش دوزخ چون است؟

                گر ندانی سخنی چند نمی شاید گفت؟

تو ندانی و نمی خواهم دانی حتی

                من همینم نه دگر با چه زبان باید گفت؟

من نخواهم بشناسند دگر دنیایم

                طلب ترک همه با چه کسی باید گفت؟

نه کسی خواند زبانم نه به کس گفتم خوان

                من چنان گنگم و مستم که نمی شاید گفت

من فقط خواسته ام داد مرا گوش کنید

                ای که لعنت به دو گوش و دهنم باید گفت


                                                 (ت-م/ 1بهمن)




                            

+ 12:37 ت - م
پنجشنبه 1391/10/28
دردسرماخوردگی!
سرماخوردگی هم بد دردیه....خونه نشین شدم شوخی شوخی.....خدایااااااااا کانون فردا رو به خیر بگذرون plz

+ 12:31 ت - م
چهارشنبه 1391/10/27
پا قدم نحس...
بالاخره کنکور دلخوشی هم میخواد...حالا هرچی میخواد باشه...حتی اگر یه وب باشه...


راستی من نمیدونم چراانقدر ما پاقدم نحسی داشتیم امسال...مادر دبیر شیمی اوایل سال فوت کرد...مادر دبیر ریاضی هفته ی پیش...مادر دبیر زیست حالش بده و دبیرمون رفته تهران پیشش....خانم دبیر ادبیاتمونم  سرطان کبد داره اونم حالش بده...

خدایا به این معلما رحم کن...بسه دیگه...

+ 11:32 ت - م
شنبه 1391/10/23
2دنیا
2دنیا را ستایش میکنم:دنیای هری پاتر و دنیای کلاه قرمزی

دنیای هری پاتر مجازی ست و فقط خواب است وخیال...

ولی دنیای کلاه قرمزی را می توانم داشته باشم...و خواهم داشت....

+ 17:28 ت - م
پنجشنبه 1391/10/21
درس روز
عاشق که می شوی یکدفعه همه ی دنیا زیبا می شود

ولی به یاد داشته باش هروقت دنیا انقدر زیبا شد حتما توطئه ای در کار است!

***************************

هر وقت می خواهی ارزشت را به دیگران ثابت کنی

اول به خودت ثابتش کن

***************************

در فعل عشق رابطه ی فاعل و مفعولی کار را خراب می کند

هر دو طرف یا باید عاشق باشند یا هردو معشوق...

***************************

درد هایت را برای آنان که نمی توانند علاجی پیدا کنند بازگو نکن

چون اینگونه درد و دل ها فقط درد را بیشتر می کند

***************************

خودکار را که میخواهی دور بیندازی ...

یاد آن هایی میفتی که با جوهرت نوشتند و دورت انداختند

و به جای اینکه بگویند تمامش کردیم

گفتند:تمام شد

***************************

برای کسی که حرف هایت را نمیفهمد لغات را معنی نکن

مهم روح کلام است که نه تو میتوانی توضیحش دهی و نه او هیچگاه خواهد فهمید

***************************

فریاد بزن

ولی در گوش دیگران زمزمه نکن

آسمان بهتر از آنان می فهمد

***************************

دنیا محبت را وقتی می دهد

که مدت ها قبل حتی معنی اش را هم از یاد برده ای

***************************

عجب دنیاییست دنیایی که انسان اشرفش باشد!

آدم های ضعیف وابسته می شوند

و آدم های قوی عاشق

و آدم های خیلی قوی تر دل میشکنند....

***************************

حیوانات را اهلی کنید

تا لااقل فردا کسی باشد که به ما درس انسانیت دهد

***************************

ببر در باغ وحش زندانی شد

فقط برای اینکه بلد نبود مثل ما دندان هایش را پنهان کند

***************************

اگر جنگل را باغ وحش نمی کردیم

تا به حال حیوانات قانون اساسی را اجرا هم کرده بودند

***************************

دنیا بزرگ تر از آن است که کسی کوچک بودنش را بدون تجربه درک کند

***************************

هیچگاه کسی را نفرین نکن

با اینکه خدا به نفرین هایت عمل نمی کند

 ولی آن هارا می شنود

نگذار انسانیت به هیچ قیمتی ذره ذره در درونت آب شود

***************************

هر کسی می خواند و به دیگری اشاره می کند

هر کسی میشنود و یاد یکی دیگر می افتد

و هیچکس حتی به ذهنش هم نمی رسد

که این دردهایی که نوشته ای از جانب خودش باشد...

**********************************

                                                           (ت-م)

+ 11:19 ت - م
پنجشنبه 1391/10/21
سفرت به خیر اما...
نمیر

حتی اگر دیگران به زندگی کوچکت می خندند اینجا کسی هست که با تک تک نفس هایت زیباترین خاطراتش را می شمارد

.................

حال که رفتی فراموش نکن نامه ام را به خدا بدهی

چه اهمیت دارد...بگذار بخندند به من که نامه ام راب به ماهی قرمز تنگ سپرده بودم...

بگذار بخندند...مهم حیات سفره ی هفت سین خاطراتم بود که اینگونه در مقابل چشمانم جان سپرد...

سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را
+ 11:0 ت - م
چهارشنبه 1391/10/20
پرواز اووووووووووومد
آهنگ سیاوش قمیشی از آذر اومده بعد من تازه الان باید خبرشم >:-(

بین این همه خواننده و بازیگر همین یک نفرو دوست دارم اونوقت........آخه چقدر من شوتمممم

+ 10:33 ت - م
چهارشنبه 1391/10/20
دوست خوب
خسته که میشی دنیا دستش رو میندازه دور گردنت...و تو واسه اولین و آخرین بار در عمرت احساس میکنی که دیگه تنها نیستی...ولی یادت باشه زیاد ذوق نکنی...چون دست دنیا کم کم می پیچه دور گردنت و....

                                                                                          (ت-م)

دست دنیا می پیچه دور گردنت و می زنه تو گوشتو میگه:مگه خدا رو کنارت ندیدی که فکر کردی تنهایی؟

                                                                                 (دوست ت-م)

پ.ن:حال میکنید چه دوست خوبی دارم؟  :-*

+ 10:30 ت - م
چهارشنبه 1391/10/20
عشق
عجب دنیاییست دنیایی که انسان اشرفش باشد!...آدم های ضعیف وابسته میشوند و آدم های قوی عاشق...و آدم های قوی تر دل می شکنند...

                                             (ت-م)

+ 10:25 ت - م
چهارشنبه 1391/10/20
حیوانات برتر از انسان
حیوان ها را اهلی کنید تا لااقل فردا کسی باشد که به ما درس انسانیت دهد

............................................................................................................

ببر در باغ وحش زندانی شد فقط برای اینکه بلد نبود مثل ما دندان هایش را پنهان کند

............................................................................................................

اگر جنگل را باغ وحش نمی کردیم تا به حال حیوانات قانون اساسی را اجرا هم کرده بودند


                                                                    (ت-م)

+ 10:23 ت - م
چهارشنبه 1391/10/20
آب شدن انسانیت
دو نفر رو از ته دل نفرین کردم.یکیشون غیبش زده یکی دیگه هم حالش خوب نیست.میدونم که به احتمال زیاد هردوش اتفاقی هست ولی از دست خودم ناراحتم چون وقتی این خبرهارو شنیدم خیلیییی ذوق کردم که نفرینم گرفته....بعد از عمری با خدا حرف زدم اونوقت بنده هاشو نفرین کردم...تازه کسانی که واقعا هیچ بدی ای به من نکرده بودن....و تازه از ناراحتی اونا خوشحال شدم.....خدایا حال مامانشو خوب کن...حال خودشون خوب باشه...

خدایا ...انسانیتم رو نگه دار....نذار ذره ذره جلو چشمام از بین بره...نذار خودم رو بهتر از اونایی ببینم که بهتر از من هستند....اصلا نذار خودم رو مقایسه کنم با هیچکسی...

+ 10:20 ت - م
یکشنبه 1391/10/17
حالاچی میشد اگر فقط یک دونه نظر میذاشتید که دل من خوش شه آخه؟...
باتشکر بسیار خیلی زیاد فراواااان از دعاهای شبانه روزی و همکاری های بی دریغ شما در قبال خواسته ای که دو تا مطلب پایین تر ازتون عاجزانه خواهشششششششششش کردم اومدم از نگرانی های روزانه و خواب به سربودن های شبانه بیرونتون بیارم و بگم که بعد از پوست انداختن فراوان و تلاش هایی که فقط خدامیتونه تصور کنه فکرکنم ریاضیم رو نیفتم.....

و خلاصه این شد که اینجانب تصمیم گرفتم در بیتی چند از زحمات فداکارانه همگی شماعزیزان تشکربه عمل آورم.و بعدش هم بروم سراغ درسم که تحقیقات ثابت کرده وبلاگ نویسی با کاهش تنهایی هیچگونه رابطه ای ندارد و فقط موجبات دق دل را فراهم میکند و بسی بیهوده است...

برو درس میخوان مگو چیست درس

                                     که نیست در شب ترم فریادرس

برو کوه میکن مگو بهر چیست

                                     که وقت مصیبت کسی یار نیست


                                                        (حکیم ت-م)


پ.ن:اگر باخودتون فکرکردید که من درسال کنکور انقدر دلخوشم که این مطلب رو برای شوخی ومسخره اینجوری نوشتم سخت در اشتباهید...بنده از دیروز که بعد از نصف هفته مصیبت امتحان ریاضی رو دادم نصف مغزم از کار افتاده...هم زیرنویسم عوض شده هم قدرت تشخیص شب از روز رو از دست دادم نه کلا چیزی از گذرزمان حالیمه و نه کلا میفهمم جریان چیه....خلاصه حالم خیلی ناجور بده...الانم کتابخونه بودم قراربود تا شب بمونم ولی واقعا نتونستم....خلاصه اگر بعد خوندن این مطلب فکرکردید دیوونه شدم کاملا درست فکرکردید...

+ 13:32 ت - م
پنجشنبه 1391/10/14
امید
و امیدی دیگر

که به آن شب کنم این سختی را

و امیدی که به آن باز کنم چشمانم و ببینم فردا

هر چقدر هم کوچک

جنس او باز هم از امید است

هرچقدر هم نازک

باز هم سنگر من پیش بلاست

هرچقدر هم دور است

باز نزدیک تر از دیروز است

پس چرا باز هراسان گردم

و به هر کس گویم:های دیروز کجاست؟

بی شک آن روز که رفت

چون مزاریست که دیگر در برگشتن نیست

پس امید

هرچه کوچک باشد یا که نازک یا دور

باز هم بهتر از آن است که با قیمت عمر قبر دیروز خرم


                                 (ت-م)



+ 14:21 ت - م
دوشنبه 1391/10/11
لطفا اولین زیر نقطه چین رو بخونید و واسم دعا کنید...
دیروز رفتم کتاب خونه برای اولین بار در عمرم.همیشه آرزوشو داشتم!(کلا من عجب آرزوی مثبتی دارم !).ولی چون خونمون همیشه خیلی ساکته واسه همین منو کتابخونه نمی بردن و میگفتن بشین تو اتاقت درس بخون.منم تو اتاق خسته که میشم زود رو کتاب خوابم میبره!و خلاصه مصیبتی دارم....ولی بعد از کلی اصرار و به بهانه ی حرف مشاور که تو همایش بهمون گفت در این دوران جمع بندی پیش دانشگاهی 1 بهتره بریم کتابخونه منم باتلاش فراوان موفق به راضی کردن والدین محترم شدم و خلاصه دیروز از 7و نیم صبح تا یک ربع به 7عصر (تمام ساعت بازبودن کتابخونه!)داشتم مثل بچه های خوب یک گوشه کتابخونه درس میخوندم.یعنی من این مدت نه راه رفتم(فقط دوبار بلند شدم ودوباره نشستم) نه با کسی حرف زدم ونه حتی چشم از کتاب برداشتم و....(آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره!) خلاصه رکورد خرخونی رو شکسسسستم...خیلی خوش گذشت ....البته به جز وقتی که اومدم خونه و چشمام هشت تا میدید و هی به در و دیوار میخوردم  و پاهام هی خواب میرفت و مورمور میشد و گوشام نمی شنید(بعداز12ساعت سکوت مطلق!)....

و در نهایت قرار شد روزهای فرد برم کتابخونه...


....................................................................................................

امتحان زیست و شیمی رو دادیم خیلی خوش گذشت هردوش از این مراقب بامزه ها سرکلاس بود و بعدعمری درس خوندن طعم شیرین تقلب رو چشیدیم.

ولی یک مراقب وحشی تو مدرسه داریم تقریبا واسه همه امتحانا هم تو مدرسه هست منم کلا باهش یه جورایی مشکل دارم(یعنی حواسش بیشتربه من هست).....دعا کنید سر امتحان ریاضی مراقبمون نباشه که من این یکی رو میفتم...  

خدایا قوووووووووول میدم از این به بعد ریاضی جزوه ی دبیر رو کاااامل بخونم...این دفعه رو به خیر بگذرون....

+ 12:43 ت - م
پنجشنبه 1391/10/07
آیا تا به حال تاریخ ایران و دیگر کشورها را با دقت خوانده اید؟!



اگر کل تاریخ بشریت را مرور کنید خواهید دید که ستمگرانی بر مردم حکومت کرده اند که همواره با جور و ستم و خودپرستی باعث رنجش مردمان شده اند.
جالب اینکه افرادی از مردم عادی که خود این ستم را کشیده اند با هدف آزادی مردم و با پشتوانه مردم در مقابل ستمگر قیام کرده و با نام آزادی و آزادیخواهی در مقابل ستمگر ایستاده و پیروز شده اند ولی بعد از اینکه به قدرت رسیده اند به راحتی گذشته خود را فراموش کرده و به همان مردمی که با حمایتشان به قدرت رسیده ستم کرده و همانند ستمگر قبلی عمل کرده اند...
حال اینکه ما در میهن خود بزرگانی همچون کوروش بزرگ و داریوش بزرگ را داشته ایم که در اوج قدرت در حالی که بر بیست و پنج کشور جهان حکومت می کردند همواره تلاش بر آسایش هر چه بیشتر مردم کرده اند و هرگز از انسان دوستی و آزادیخواهی خارج نشده و با اقتدار لذت زندگانی را به مردمان چشانده اند...

"درود اهورا مزدا بر بندگان راستینش"

« لطفا به اشتراک بگذارید با سپاس از شما»

+ 15:5 ت - م
پنجشنبه 1391/10/07
شب برفی:
آسمان

همدم شب های غریب

ای سکوتت همه فریادرس درد لهیب

یخ اشک هایت را با کدامین غم جان سوز به حراج زدی؟

ای که فانوس حیات از تو به دل می تابید

این همه سردی را مگر از گرمی خورشید تو هم شاید دید؟

چه شد آن صبر و سکوت همه سرشار امید؟

چه شد آن روح عظیمی که به من گفت بمان , درد مگو , اشک مریز؟

چه شد آن نور که حتی به شبانگه بارید؟

آسمان

همدم شب های غریب

با من از نور بگو , غم نتوانم دیدن

اشک هایت همه نعمت , آری

لیک باریدن این نعمت سرد بر سر بی وطنان با چه دلی خواهی دید؟

نعمتی را نتوانم دیدن که به زیرش قلب ها یخ بزند

آسمان شادی کن, نور بخوان, گرم بگو

چون در این گردش افلاک امشب سقف سرگردانی سردی گردون است

          

                                                        (ت-م)





+ 14:52 ت - م
سه شنبه 1391/10/05
هیچوقت دیر نیست...
امروز بغلدستیم (جام رو عوض کردم)ازم پرسید :اگر کنکور قبول نشی چکارمیکنی؟

من:یک سال  دیگه میخونم.

و تو دلم به خودم و محکم بودن اعتقاداتم افتخارکردم.....هیچی قشنگ تر ازاین نیست که آدم از درون باعث افتخار خودش بشه.

+ 15:24 ت - م
سه شنبه 1391/10/05
شرح حال
احساس میکنم از اول سال خیلی بزرگ تر شدیم...هممون...هم من وهم همکلاسی هام...

تنهافایده کنکور همینه.ولی فایده ی بزرگی هست.آدم و باور هاشو تغییر میده...دنیا ی واقعی رو نشون میده...

من که میگم ارزششو داره...

از این موقع سال به قول دبیر زیستمون وقت آمپر سوزوندن کنکوری هاست...!

ولی من شکر خدا این حس رو ندارم...چون تازه دارم راهم رو پیدا میکنم...تازه دارم به معنی حقیقی کنکور میرسم...

کارام زیادشده امتحانات ترم هم از شنبه شروع میشه...تصمیم دارم شاخ این غول  ریاضی رو بشکنم...دیروز موقع تمیز کردن اتاقم تراز های آزمون های پارسالم رو که دیدم فهمیدم که واقعاشاید حتی در حد ادبیاتم استعداد ریاضی دارم.بالاترین ترازام ریاضی بود...همه بالای 7000....این منم که خودم رو فراموش کرده بودم...چجوری انتظار ازدیگران دارم وقتی خودم خودم رو باور ندارم...

برنامم واسه زیست و شیمی هم بالای 80هست....

واسه امتحانات ترم فعلا فکرم روی ریاضی و نوسان هست

واسه بقیه درس هاهم قراره جمعه مشاورم همایش بذاره...واسه برنامه ریزی امتحانات و کنترل اضطراب...

البته شکرررر خدا من اضطرابم اکثراوقات قابل کنترله....یعنی وقتی اعتمادبه نفسم درست میشه تقریبادیگه همه چی حله....

خلاصه التماس دعا....

+ 15:20 ت - م
جمعه 1391/10/01

یلدا...

                 یادگار ایران حقیقی

                                     بر همه پارسیان مبارک باد

+ 13:21 ت - م
جمعه 1391/10/01
تنهایی
تنهایی

گرچه سکوتیست با وسعت مرگ

لیک در شعله ی سرمای سکوت قامت دل راست شود

این سکوتیست که از دور نمی شاید دید

چشم را باید بست

با نفس باید دید تلخی ناب هر آن لحظه ی تنهایی را

دیگران می گویند: ای فسوس این همه تنها بودن

و تو خود می خندی

همگی تنهایند و تورا می خوانند((برده ی تنهایی))


                                        (ت-م)

+ 12:53 ت - م
جمعه 1391/10/01
آدمیت سخت است لیک آدم ارزان...
ابدیت همه غرق ملکوت است و به ما می خندد

که نفس هارا مفت به عدم می بازیم

ابر ها از بر مه میگذرند

می روند تا بنوازند ناقوس حیات

و شبی دیگر را بسپارند به مرگ

بچه گنجشکی از پیش هراسان آید:

-مادرم بیمار است این نفس هایت  چند؟

و به خود میگویی چه گران بود و چه ارزان دادم

نفست حبس و فکرت فریاد :

که خداوند دمش را ز چه بخشید به من؟

تا که دشوار کنم کار گیاهانش را؟

-پدرم را با سنگ پسری صبح بکشت

اشرف مخلوقات قدرت دستت چند؟

دست هر فریادش ز هر آن گوشه ی بندش پیداست

که به حسرت همه عمرش بگذشت تا بگیرد دستی

لانه مان را دیشب با تبر کوبیدند

کیست آن یار لطیفی که بنامید کتاب؟

دوستی هایش چند؟

به خودت می لرزی

تو چه پندی داری ز سخن های کتاب؟

-خواهرم کوچک بود

مادرم گفت ز تخم سر برون آرد صبح

صبح فردی آمد تخم خواهر را برد

اشک های بلبل چه کسی جز من دید؟

-آسمان بار امانت به تو گویند که داد

می کشم بارش را قیمت حملش چند؟

من امانت داریم ز تو که بیشتر است

این بگفت و بال آورد جلو

دست بر سر پای بر خاکم میخ

با صدایی لرزان( که نمیدانم کیست):

مادرت بیمار است؟

این نفس ها -این عمر- این همه فردایم

مادرت شاید بیدار شود

آدمیت سخت است لیک آدم ارزان

بلبل زیبایی....بال پروازت چند؟...


                                    (ت - م)


+ 12:47 ت - م
پنجشنبه 1391/09/30
2012
همه مردم دنیا یک ساله دارن دنبال جایی مناسب (به قیمت های خداتومنی)میگردن که 2012 نابود نشن.

ولی مردم ایران برعکس یک ساله چشم انتظار نابودی 2012هستن!

به نظرتون دلیل تفاوت ما با همه دنیا چی میتونه باشه؟!!


خلاصه اگر امشب شانس آوردیم و دنیا تموم شد من رو حلال کنید(گرچه که بعید میدونم از این شانسا داشته باشیم!)
+ 14:51 ت - م
چهارشنبه 1391/09/29
برگشت شخصیت بر باد رفته
یادتونه گفته بودم مشاور درسیم قراره این دفعه دعوام کنه؟!!دیروز رفتم دفترش...چشمتون روز بد نبینه....جاتون خالی.......فرصت توضیح دادن ندارم فقط همین قدربگم که ترور شخصیتیش شخصیتم رو برگردوند!!!!(خدایی تاحالا شاعرعاقل دیدین که من دومیش باشم؟!!)

+ 15:11 ت - م
چهارشنبه 1391/09/29
ببخشیییییییییییییییییییییییییییییید
خدایا انقدر غر زدم فکرنکنی ناشکری میکنم ها....خیلی دوووووووووستت دارم ...هرگندی میزنم تقصیر خودمه...ببخشید اگر بهت برخورده....من غلطططططططط کردم

+ 15:8 ت - م